الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

413

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

[ علم امام ( ع ) به غيب ] ( 1 ) 6 - از عبد الله بن مغيره ، گويد : امام كاظم ( ع ) در منى به زنى برخورد كه مىگريست و كودكانش دور او مىگريستند ، ماده گاوش مرده بود ، نزديك آن زن رفت و فرمود : چرا گريه مىكنى ؟ اى كنيزك خدا ، گفت : اى بندهء خدا ما كودكان بىپدرى داريم و من يك مادهء گاوى داشتم كه معيشت من و معيشت كودكانم از آن مىگذشت و اين ماده گاو مرده است و من و كودكانم دستمان از همه چيز بريده و چاره هم نداريم . امام فرمود : اى كنيز ، از خدا مىخواهى آن مادهء گاو را براى تو زنده كنم ؟ در دلش افتاد كه گفت : آرى اى بنده خدا ، امام كنارى رفت و دو ركعت نماز خواند نو اندكى دست بلند كرد و لبانش را جنبانيد و سپس برخاست و آن مادهء گاو را آواز داد و او را سُكى داد يا سر پائى به او زد و آن مادهء گاو مرده برخاست و سر پا ايستاد و چون آن زن به گاو خود نگاه كرد ، فرياد كشيد : عيسى بن مريم است ، سوگند به پروردگار كعبه . مردم در هم شدند و امام خود را به ميان آنها انداخت و رفت . ( 2 ) 7 - از اسحاق بن عمار ، گويد : شنيدم امام كاظم ( ع ) به مردى خبر مرگ او را مىدهد ، در دل خود گفتم : راستى او مىداند كه مردى از شيعيانش چه وقت مىميرد ؟ امام ، خشمناك به من رو كرد و فرمود : اى اسحاق ، رشيد هجرى ( يكى از ياران معروف على ( ع ) مرگ و مير و گرفتارىهاى آينده را مىدانست ، امام كه به دانستن آن شايسته‌تر است . سپس فرمود : اى اسحاق ، تو هر كار مىخواهى بكن ، زيرا عمرت رفته است ، و تو تا دو سال ديگر خواهى مرد و برادران و خاندان تو هم پس از تو جز اندكى نمانند ، كه با هم ستيزه كنند و